![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا مدتی بود از خدا می خواستم یه نشونی از خودش بهم بده ... دنبال معجزه نبودم فقط می خواستم وجودش رو بهتر درک کنم می خواستم ایمانم بهش قوی تر بشه ؛ راستش این روزها از بس کسایی از خدا دم میزنن که بویی ازش نبردن و خدا فقط براشون شده یه وسیله رسیدن به اهداف خودخواهانه شون ذهنم حسابی خراب شده بود دائم با خودم درگیر بودم وکشمکش داشتم , به هر دری می زدم تا داشته هام رو حفظ کنم ولی فایده ای نداشت هر کسی رو می دیدم یا اصلا" هیچی نداشت یا جزء همون مدعی ها بود یا نهایتش مثل خودم ! -خدایا یه نشونی از خودت بهم بده , دارم گمت می کنم !! وخدا بالاخره جوابم رو داد ...خدا بالاخره خودش رو نشونم داد .... من خدا رو دید !!!! اما اونم ماجرا داره,ماجراش هم خیلی مفصله و من قصد ندارم اینجا تعریفش کنم اما یه نکته مهمی توی این قضیه بود که باید بگم ؛این که خدا این نشونی رو مدتها قبل به من داده بود ولی من ازش غافل بودم البته غافل غافل که نه ولی اونقدر بود که حالا تو زندگیم دنبالش باشم غافل از اینکه مدتها قبل اونو گرفتم... به قول شاعر؛ آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم ولی خد دوباره اون نشونی رو بهم نشون داد ؛ نشون معجزه ای که اتفاق افتاده بود ... تو زندگی خودم ... اما این بار با فلسفه اش ... وخیلی چیزهایی که قبلا" فقط در حد یه نظر بود برام نمود واقعی پیدا کرد . معجزه فقط برای آدم های خاص اتفاق نمی افته چون برای من اتفاق افتاد ومن امروز واضح تر از قبل بهش اشراف پیدا کردم .
خودتون رو به خدا بسپارید ... به خدا اعتماد کنید , من مدتها قبل این کار رو کردم و حالا دارم می بینم چطور من رو از خطر بزرگی که همه زندگیم رو تهدید می کرد نجات داد!
مدتی بود به خاطر تصمیمی که اخیرا گرفتم حسابی دچار اظطراب و نگرانی بودم ؛از آخرش می ترسیدم!...ولی حالا دیگه نمی ترسم چون خدا یادم انداخت که باید خودم رو به خودش بسپارم... باید بهش اعتماد کنم ... ومطمئنا" هر اتفاقی بیوفته حتی اگه اون چیزی نباشه که من الان می خوام حتما"حتما"حتما"بهترین اتفاقه!! ... خدا برای هیچکدوم از بنده هاش بد پیش نمی آره!
شما از حقایق امور آگاه نیستید و به همین دلیل چه بسا از چیزی اکراه داشته باشیداما خیر شما در آن باشد ویا برعکس چیزی را دوست داشته باشید اما شر شما در آن باشد و خدا می داند و شما نمی دانید. سوره بقره آیه 216
نظرات خصوصی می مونه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 دی1388ساعت 15:11 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا
دو سه سال پیش سر ضبط یه برنامه تو جام جم شعر زیر لا به لای شعر هایی که برای نقد توی اون برنامه به دستم رسیده بود بدجوری توجه ام رو به خودش جلب کرد به همین خاطر یه نسخه ازش برای خودم برداشتم ... مدتی بود هر چی دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم می خواستم بذارم اینجا که شما هم بخونید ولی نبود که نبود ... تا اینکه بالاخره چند روز پیش به طور اتفاقی بین کتابهام پیداش کردم , اما متاسفانه اسم شاعرش زیر شعر نبود ... به هر حال دلم نیومد براتون نذارم فقط امیدوارم شاعرش راضی باشه...این شعر واقعا" زیبا ست , با یه حس کاملا" متفاوت ... نمی دونم چه حسیه ولی هر چی که هست خیلی زلاله ...
مداد آبی مداد آبی ای را می شناختم که هر وقت دلش می گرفت برای خودش دریا می کشید اما این آخری ها بدون تو تمام دریاهایش سپید از آب در آمده بود اینقدر گیج شده بود که هر شب با مداد تراش ها می چرخید تا اینکه دیشب وقتی بادبان کشتی تو را می کشید بوی دریا را شنید اینقدر ذوق زده شد که با این قد کوتاهش دنبال تو توی آب پرید فردا صبح دریای نقاشی ات آنچنان آبی بود که هیچکس مداد کوچک را ندید ...
نظرات خصوصی می مونه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آذر1388ساعت 21:51 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا
تصمیم جدید , شرایط جدید , هیجانات جدید , آدمهای جدید ... نه ! ... آدمهای جدید هیجان انگیز و ... گاهی وقت ها فکر می کنم آدمهایی که نمی تونن شرایط جدید و متعاقب اون هیجانات جدید برای خودشون ایجاد کنن چقدر گناه دارن!!
تا حالا فکر کردید اگر می تونستید به چند سال قبل بر گردید چه تصمیماتی رو که اون موقع نگرفتید می گیرید یا چه تصمیماتی رو که اون موقع گرفتید دیگه نمی گیرید ... در این صورت زندگی شما با الان چه فرقی می کرد ...
آینده نتیجه تصمیماتیه که ما امروز می گیریم ...
این رویای بشر در مورد سفر در زمان و بازگشت به گذشته هرگز محقق نمی شه اما ما می تونیم امروز با یه تصمیم درست و حساب شده آینده مون رو کمتر افسوسنا ک(!!) کنیم .
مثل تصمیمی که من اخیرا" گرفتم !
از تصمیم گیری نترسید , از ریسک کردن نترسید , از تغییر نترسید , از رفتن دنبال چیز هایی که دلتون می خواد نترسید , از زندگی کردن نترسید ... برای خودتون زندگی کنید ولی خودخواهانه زندگی نکنید .
نظرات خصوصی می مونه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 آذر1388ساعت 21:53 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا این تصمیم گیری هم عجب کار سختیه!!...ولی من بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم
اما به قول بهمنی عزیز ؛ ... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود دائم برای تو ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آذر1388ساعت 18:5 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا ... کمی آنطرف تر در لا به لای روز نامه های جهان تیتر شده ام "من دنبال سیب می گردم"
سرم گیج می رود دلم برای ردیف میرزا عبدالله شور می زند کسی مرا نمی شنو د و من دنبال سیب می گردم
دیگر متجدد شده ایم حالا فقط اندیشه های مارکس در لا به لای عطر تند قهوه و سیگار زیر افکار ترک خورده این نسل قدم می زنند چقدر خالی مانده ایم دیگر به هیچ دردی نمی خوریم تاریخ با استخوان هایمان عکس یادگاری می گیرد وما در لابه لای روزنامه های جهان تیتر می شویم...
من هنوز دنبال سیب می گردم!
نظرات خصوصی می مونه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آبان1388ساعت 17:27 توسط اندیشه |
|
|
امروز با اینکه همه غمگبن بودن ولی یه روز به یاد موندنی شد از صبح جنب و جوش خاصی بین بچه ها بود انگار همه قصد کرده بودن مراسم یادبود امسال بهترین و به یاد موندنی ترین مراسم بشه ... هر جا رو نگاه می کردی پوستر عکس ها و شعر های قیصر به چشم می خورد و شمع هایی که تعدادشون سالهای عمر قیصر رو نشون می داد ...
کسایی که باید می اومدن کم کم از راه ر سیدن چیزی نگذشت که جمعیت به قدری زیاد شد که مجبور شدیم از حیاط هم استفاده کنیم (البته پیش بینیش رو کرده بودیم) .
مدتها بود اینطوری دور هم جمع نشده بودیم تقریبا" همه بودن ( به علاوه خیلی های دیگه ! ) حال و هوای قشنگی بود مدت ها از آخرین باری که همچین حال و هوایی رو تجربه کرده بودم می گذشت ... خدایا چقدر فاصله گرفته بودم ... چقدر فاصله گرفته بودیم ... ولی امشب با خودم عهد کردم ... دیگه نمی خوام از چیزهایی که دوستشون دارم دور باشم ... دیگه نمی خوام از کسایی که دوستشون دارم دور باشم... دلم می خواد با کسایی باشم که , بی ادعا , همونی هستن که هستن ... دوست داشتن ها شون , دلخور شدن ها شون , مهربونیشون , بی مهری ها شون , رفاقتشون , مرامشون مرامشون مرامشون, خالص خالص خالصه,بی ادعا ! ... آدمهایی که حتی بعد از گذشت این همه سال از دیدنت خوشحال می شن ... از دیدنشون خوشحال می شی... عمیقا"حست می کنن ... عمیقا"حسشون می کنی!
امروز با خودم عهد کردم تا وقتی هستم خالص بمونم ... برای همه اونهایی که دوستشون دارم , باورشون دارم , حسشون می کنم ... برای اونهایی که حضورشون , یادشون آرامش بخشه ... برای اونهایی که خالصن , بی ادعان , مهربونن , بامرامن ... رفیقن ! ... برای اونهایی که بهم احساس دوباره متولد شدن میدن !
امروز خیلی روز قشنگی بود خیلی ... احساس می کنم دوباره متولد شدم...
نظرات خصوصی می مونه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 22:44 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا
خدا روستا را بشر شهر را... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند "قیصرامین پور"
به یاد "قیصر" 8 آبان دور هم جمع می شیم خانه شاعران ایران؛ شما هم بیایید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آبان1388ساعت 16:38 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا
خوب اینم یه جورشه !! بعضی ها دلشون اونقدر بزرگه که همه آدمها توش جا می شن ... یه نفر می گفت برای خوب بودن اول باید بد نبود ...
محمود سلمانی: عشق اگر خواست نصیحت به شما گوش کنید تن برازنده او نیست به او سر بدهید
خودم: با هر کسی که دوستی کردیم آخر با خنجری از پشت غافلگیرمان کرد
محمد عبدالحسینی: خودی که داشتی از فرط بی خودی گم شد کجای معرکه ای از خودت خبر داری!؟
قیصر: عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
خودم: من آن پرنده مبهوت گیج وحیرانم تو آسمان پر از نقطه های نورانی
علیرضا بندری: اشاره های تو را بی اجازه می فهمم چه حرف های قشنگی ست تازه می فهمم
حسین منزوی: چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
محمود سلمانی: سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
؟ همیشه منتظرم با بهار برگردی...
خودم: گذشته های خط خطی گدشت و رفت خوب من برای بعد از این بیا گذشته را قلم بزن
هادی محمودی: گفتیم ما با کس سر دعوا نداریم افسونگری های نگاهت شیرمان کرد
قیصر : تمام ححم قفس را شناختیم بس است بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
خودم : امروز هرچه دغدغه و شور شاعری ست بگذار عاشقانه بگویم برای توست
سهراب چشمها را باید شست جور دیگر باید دید... ...
نظرات خصوصی می مونه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 مهر1388ساعت 20:28 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا
این اولین شعرم به زبان فرانسه اس ! توفیق اجباری بود!
FAIS DE LA RANDONEE AVAC MOI IMAJINONS DE BON CHOSES REPETONS CET CHANSON ET SOYON CONTENT
تو کلاسمون جایزه نوبل گرفت ! منم تقدیمش کردم به دوست و همکلاسی خوبم ,نیما, که من رو به یکی از آرزو هام رسوند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 مهر1388ساعت 16:41 توسط اندیشه |
|
|
به نام خدا
برداشت آزاد یکی بود یکی نبود بگه توی خونه هامون نشسته بودیم داشتیم برای خودمون بزرگ می شدیم ... یه دفعه جنگ شروع شد ... بعد , 8 سال طول کشید تا تموم شد ... جنگ بعد 8 سال تموم شد ... اما نه ! ... جنگ بعد 8 سال تموم نشد , جنگ بعد 8 سال خودش رو به تموم شدن زد ! ... می گید نه!؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 20:51 توسط اندیشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در زندگی هیچ رخدادی زیبا تر از اتفاق کشف وشهود نیست واین اتفاق میسر نمی شود مگر به مدد اندیشه.
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|